تبليغاتX
ادبیات من...که حرف منه...
 تو همونی
تو همونی که میگفتی تو دنیا هیچکی مثل من واست پیدا نمیشه
|+| نوشته شده توسط ماندانا در دهم اسفند 1388  |
 دارم میرم
اون سفری که قبلا گفته بودم الان وقتشه

دارم میرم جایی که دوست ندارم

|+| نوشته شده توسط ماندانا در هجدهم بهمن 1388  |
 شاخه گل
تمام شاخه گل های که برام خریدی و داشتم نگاه میکردم با اینکه همشون سکوت کردن ولی سکوت هر شاخه،باهات حرف می زنه.

هر شخخه بهت یه کلمه میگه...

من به غیر از تو هیچکسو ندارم...همیشه تو بودی همیشه تو میمونی..

|+| نوشته شده توسط ماندانا در بیست و نهم دی 1388  |
 بالزاک
بدبختی ما این حسن دارد که دوستان واقعی را به ما نشان می دهد...

|+| نوشته شده توسط ماندانا در پانزدهم دی 1388  |
 گناه...
بیا گناه کنیم جایی که خدا نباشد....
|+| نوشته شده توسط ماندانا در هشتم دی 1388  |
 دولافایت
بی وفایی قابل بخشش است ولی هرگز فراموش نمی شود
|+| نوشته شده توسط ماندانا در بیست و نهم آذر 1388  |
 هورا
هر کی دلش خوشه یه هـــــــــــــــــــوراااااااا بکشه

بابا دنیا دو روزه بی خیال باش

مثلا که چی بشینی غصه بخوری!  آخرش به کجا می رسه...

 

|+| نوشته شده توسط ماندانا در یکم آذر 1388  |
 زود گذشت(ولنتاین)
یادم نمیـــــــــــره بوی عطری که

واست خریــــــــــــدم اون روز برفی

 به جز اسم تـــــــــــــو روی لبای من

اون روزا نبـــــــــــود دیگـــــــه حرفـــــــــی

 یادمه اون روز ،

دستاتو آروم گذاشتی تو دستای من

 گفتی بهترین روزای زندگی

ینی روزای با تو بودن

 سوز بــــــــرف، دستاتو می لرزوند

اما گرم گرم بود دل تـــــــــو

 اون روز هیچکسی تو خیابون نبود

به جز قلـــــــب من و تو

 یادمه اون روز تو ازم پرسیدی

تا کی عاشقم می مونــــــی؟

 منم میگفتم همیشه عاشقـم

خودت اینو می دونی

 اون روزا ،زود گذشت

حالا بین ما ،فاصله زیاده

 میخوام کــــــه،بدونم کیـــه که ،

قلبشو به تو داده

 حالـا من به عشقـت  می رم،

تو اون خیابون و میشینم

 میخوام که بدونی

 بعد از این همه سال

عاشقترینم....

 

|+| نوشته شده توسط ماندانا در بیست و چهارم آبان 1388  |
 حس نمیاد
فعلا اصلا حس نوشتن نمیاد. غافلگیر شدم در حد تیم ملی ایشالا همین جور ادامه داشته باشه

ولی خدایی چشام رفت تو سرم

ولـــــــــــــــــــــــیییییی ما آدم بی جنبه ای نیستم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ماندانا در هجدهم آبان 1388  |
 انگار نه انگار...
اصلا حالیش نمیشه ، با اینکه رفته و دور شده ،ولی هنوز دل تنگم ،

هنوزم که هنوزه نمی خواد بفهمه که با رفتنش بازم دوسش دارم ،

انگاری همه چیز بر عکس شده...

 

 

|+| نوشته شده توسط ماندانا در چهارم آبان 1388  |
 
 
بالا